بيشتر
صفحه اصلي
آلبوم تصاوير
اخبار روز
اخبار مهم
ارتباط مستقیم
امكانات صفحه
بازديدها
تصوير ها
تماس ها
خیرین کتابخانه ساز
زمان
کتاب و کتابخوانی
گزارش تصویری
متون عمومي
مسابقات
منو
وب سايت ها
وبلاگ ها
ورود كاربران
نقدکتاب
1393/7/23 چهارشنبه نقد کتاب معرفی ونقدهفتگی کتاب توسط همکاران کتابخانه نوکنده
رمان "فخرالزمان" اولین رمانی است که امسال خوانده ام. رمانی که تا هفته ها فکر مرا به خود مشغول داشت. واقعا" آیا با یک اشتباه کوچک، اینگونه زندگی آدم در یک چشم بهم زدن از هم می پاشد؟
مولود زن جوان روستایی به همراه همسر و دو فرزند خردسالش به تهران می آیند. مولود از سالها پیش رویای زندگی در شهر را در سر می پرورانده است. اما بعد از ورود به خانه ای که همسرش اجاره کرده است در یک لحظه شوکه می شود. خانه ای قدیمی در جنوب تهران، از همانهایی که کلی اتاق دورتا دور حیاط وجود دارد و هر خانواده  در یکی از اتاقها زندگی می کند. اما عشق مولود و قدرت چیزی نبود که زندگی در یک اتاق بتواند آن را کمرنگ کند.
قدرت مدتی را به عنوان شاگرد کفاش گذراند اما زندگی به سختی می گذشت و غذای آنها چیزی جز نان و ماست و سیب زمینی نبود. تا اینکه روزی، ماهرخ دختر همسایه که از همه مردها بدش می آید، با مولود طرح دوستی می ریزد. از آنجاییکه عشق مولود و قدرت با همه نداری زبانزد همه همسایه هاست، بهترین گزینه برای اوست.ماهرخ می خواهد ثابت کند همه مردها تا جایی می توانند خودشان را حفظ کنند و به قول معروف "به محض اینکه جیبشان پرشود شلوارشان دو تا می شود". بنابراین شغلی را برای قدرت در بیمارستانی که پرستار آنجاست، دست و پا می کند.
قدرت آنقدر خوب و به سرعت کارها را یاد می گیرد که یکی از دکترها از او می خواهد در شیفت عصر در مطبش مشغول کار شود. کم کم وضع مالی آنها خوب می شود. اما قدرت خیلی درگیر کار است. وقتی مولود برای عروسی برادرش چندروزی را به روستایشان می رود و به دلیل مشکلی که پیش آمده تاخیرش از خانه به هفته می رسد پیرزن همسایه از روی دلسوزی به او می گوید که درست نیست یک زن اینهمه از خانه اش دور شود بالاخره شوهرش جوان است...
دلشوره سراپای وجود مولود را فرا می گیرد. تصمیم می گیرد به محل کار همسرش برود. وقتی صدای خنده های منشی مطب را از اتاق تزریقات جایی که قدرت کار می کند می شنود و حرف های یکی از بیماران را که می گوید آنها نامزد هستند و... را می شنود بدون اینکه حرفی بزند از آنجا خارج می شود.
قدرت فردای آن روز را مرخصی می گیرد تا بیشتر به خانواده اش برسد. اما مولود صبح زود نامه ای می نویسد که به خانه پدرش می رود و دیگر برنمی گردد. با عجله چادرش را برمی دارد و به سمت خانه پدر روانه می شود. آنقدر عجله دارد که یادش می رود در حیاط را ببندد. دختر خردسال بیدار می شود و به طرف حیاط می رود و با دیدن در باز به بیرون خانه می رود و گم می شود. در همان روز به خاطر سوء تفاهمی قدرت دستگیر می شود. پسرش هم در آن شهر غریب گم می شود.
مولود به یکباره همه خانواده اش را به راحتی به خاطر یک اشتباه و سوء تفاهم از دست می دهد. چه بر سر دختر، پسر و شوهرش آمده؟ بهتر است خودتان این رمان بسیار آموزنده را بخوانید تا متوجه شوید.
اما انتقادی که به نویسنده کتاب وارد می باشد این است که بسیار بیش از اندازه در مورد زندگی تمامی افرادی که حتی برای مدت کوتاهی در داستان ایفای نقش کرده اند توضیح داده است و این باعث خستگی خواننده می شود. اما در کل رمان بسیار خوب و تامل برانگیزی است.
فخرالزمان/ طاهره خدابخش- تهران: دارینوش، ۱۳۸۸
نقداز:خانم علیزاده مسئول کتابخانه نوکنده
 
بيشتر
 
تعداد بازديد اين صفحه: 2320
تمامی حقوق این پورتال متعلق به نهاد کتابخانه های عمومی کشور می باشد

اجرا با : پورتال سازمانی سیگما